|
من اينجا غريبم
غريب و پريشان و از راه مانده
ز بيگانه نوميد و از خويش رانده
كسي هست آيا
كه دستي برآرد
و در برگريز تن من نهالي بكارد
و بذري بيفشاند از آنچه شايد
و در بي عبور دل دشت راهي گشايد
و بزدايد از جان بي تاب من
هر چه"بايد،نبايد"
من اينجا غريبم
و جوقي از اين دست مردم كه همزاد خوابند و بيگانه با من
و بي شوق سبز شكفتن
و در سينه هاشان نه آهنگ ماندن
نه سوداي رفتن
كسي هست آيا؟
كه از راز كوچ كبوتر بگويد
و خشكيدن نخل ها زير باران
گمان من از صبح،آبي ترين بود و يك آسمان پر
و چشمانم از شوق لبريز و سرشار باور
دريغا
در آخر تبر ماند و رودي خروشان
و بس سروهاي شناور
و من ماندم و ياد ياران
و من ماندم و مويه هاي مكرر
من اينجا غريبم
كسي هست آيا؟
دكتر اكبر شعباني
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط شقایق
|